پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - آيندهي جهان و مقايسهي تطبيقي اتوپياهاي مشهور(2) - رهدار احمد

آينده‌ي جهان و مقايسه‌ي تطبيقي اتوپياهاي مشهور(٢)
رهدار احمد

٤. دنياي «فرانسيس فوكوياما(١)»(٢)
فوكوياما ـ يكي از تحليل‌گران ارشد مؤسسه‌ي مطالعاتي راند ـ با نوشتن مقاله‌اي با عنوان «پايان تاريخ»(٣) (٤) كه پيرامون موضوع آن، بعدها در سال ١٩٩٢ كتابي با عنوان «پايان تاريخ و آخرين انسان» نوشت، ديدگاه جنجالي خود را درباره‌ي آينده‌ي مدرنيته مطرح كرد كه برخي توضيحات درباره‌ي ديدگاه وي چنين مي‌باشد:
١. با پايان گرفتن جنگ سرد، عصر رقابت و حاكميت ايدئولوژي‌ها به سر آمده است و جامعه‌ي بشري در آينده رو به «دموكراسي ليبرال» مي‌رود و دموكراسي ليبرال، آخرين شكل حكومت و «پايان تاريخ» خواهد بود و انسان امروز هيچ راهي جز پذيرفتن اين ايدئولوژي ندارد. اين قدرت نظامي و اقتصادي نبود كه غرب را پيروز كرد، بلكه توان ايدئولوژي «دموكراسي ليبرال» و تكامل آن بود كه موجب‌برتري تاريخي آن شد. فوكوياما، «دموكراسي ليبرال» را ايدئولوژي تكامل يافته‌اي مي‌داند كه جبر تاريخي آن را الگوي مطلوب همه‌ي انسان‌ها ساخته است.(٥)
البته اين سخن بدان معني نيست كه سير طبيعي زادوولد و مرگ‌ومير متوقف خواهد شد، يا ديگر وقايع مهمّي اتفاق نخواهد افتاد، بلكه منظور اين است كه احتمالاً ديگر تحول مهمّي در نهادهاي اساسي و اصول جاري پديدار نخواهد شد.
٢. «تاريخ» عبارت از يك سلسله رويدادهاي كور نيست، بلكه يك كل معني‌دار است كه در آن انديشه‌هاي انساني در مورد ماهيت نظم سياسي و اجتماعي تديعه مي‌يابد و شكوفا مي‌شود. اگر ما در حال حاضر به جايي رسيده‌ايم كه نمي‌توانيم دنيايي ذاتا متفاوت از جهان كنوني را تصور كنيم؛ به طوري كه هيچ شاخصي امكان بهبود بنيادي نظم جاري را نشان نمي‌دهد، در اين صورت بايد اين امكان را در نظر بگيريم كه خود تاريخ ممكن است به پايان رسيده باشد. تحوّل جوامع انساني بي‌پايان نيست، بلكه اين تحول بالاخره پايان مي‌پذيرد. پايان تاريخ زماني خواهد بود كه انسان به مرحله‌اي از جامعه‌ي انساني دست يابد كه در آن عميق‌ترين و اساسي‌ترين نيازهاي بشري برآورده شود.
٣. تازگي كار فوكوياما در آشتي دادن به دو شيوه‌ي تعقّلي مخالف هم؛ يعني «ليبراليسم انگليسي» و «ديالكتيك هگل» است. وي مدعي است كه مفهوم هگلي «مبارزه براي ارج شناسي»(٦) ـBUUTTEPOURLARECONNAISSANCE ـ حلقه‌ي مفقوده بين ليبراليسم اقتصادي و ليبراليسم سياسي است. و اين مفهوم را نگرشي بسيار روشنگر و مفيد براي فهم دنياي جديد مي‌داند و اساسا مفهوم هگلي ليبراليسم را بزرگوارانه‌تر و شريف‌تر از مفهوم ليبراليسم در نزد «هابز» و «جان لاك» مي‌داند.
٤. فوكوياما، دموكراسي را نظامي مي‌داند كه «تيموس»(٧) نيز در كنار «ميل» و «عقل» ـ نظام ليبرالي ـ رضايت خود را بازمي‌يابد؛ يعني نظام دموكراسي، «ارج‌شناسي متقابل، مساوي(٨) و عمومي» را به ارمغان مي‌آورد. وي «ناسيوناليسم» را شكل غيرعقلايي «تيموس» مي‌داند.
٥. به عقيده‌ي فوكوياما، تنها از طريق «انترناسيوناليسم ليبرال»(٩) و تحكيم قانون بين‌المللي است كه مي‌توان صلح را در سطح جهاني تضمين كرد.
٦. علي‌رغم خوش‌بيني فوكوياما در مورد رام‌كردن «مگالوتيميا»(١٠) در دموكراسي‌هاي ليبرال، او نسبت به آينده‌ي طولاني اين جوامع ترديدهايي جدّي داشته و مي‌گويد: افول زندگي اجتماعي اين انديشه را القا مي‌كند كه در آينده ممكن است ما تبديل به «آخرين انسان‌ها» بشويم كه تنها به آسايش خود فكر مي‌كنند و از هر گونه ميل «تيموتيك» براي هدف‌هاي متعالي محروم شده‌اند، چرا كه سخت در جست‌وجوي رفاه شخصي هستند. اما خطر ديگري نيز وجود دارد كه ممكن است به «اولين انسان‌ها» نيز تبديل بشويم. يعني انسان‌هايي كه درگير جنگي خونين و بي‌حاصل، اما با سلاح‌هاي مدرن هستند.

نقد و ارزيابي:
انديشه‌ي فوكوياما به دليل ذهني بودن و عدم توان ارايه‌ي تحليل جامعي كه با رخدادهاي جهاني قابل تطبيق باشد و...، باعث شد تا اين ديدگاه از منظر بسياري از صاحب‌نظران مورد نقادي قرار گيرد. آنچه در ذيل مي‌آيد، نقدي فشرده بر اين ديدگاه است:
١. يكي از منتقدان نظريه‌ي فوكوياما، ژاك دلور(١١) فرانسوي ـ رييس كميسيون اروپا در حد فاصل سال‌هاي ١٩٨٥ تا ١٩٩٤ ـ مي‌باشد كه معتقد است: الگوي اجتماعي امريكا به دليل فردگراييِ رقابت‌آميز آن، ديگر اعتبار ندارد و قادر نيست كه روح جمعي يك ملت را براي پيشرفت و رشد، تحت تأثير قرار دهد. در حالي‌كه اساس پيشرفت تمدن‌ها، الگوهاي اجتماعي جمع‌گرايانه است كه فرد را در قبال جامعه مسئول مي‌سازد و همين امر موجب پويايي جامعه مي‌گردد. از اين‌رو ديدگاه فوكوياما كه امريكا را به عنوان الگوي اجتماعي پويا معرفي مي‌كند، نمي‌تواند قابل قبول باشد. در مقابل، فوكوياما معتقد است كه الگوي اجتماعي نظام‌هاي اجتماعي در آسيا به دليل اتكاي آن به مسايل قومي و ويژگي‌هاي منطقه‌اي، از پويايي و توان لازم براي ارايه شدن به صورت يك الگوي عام برخوردار نيست، ولي تجربه‌ي تاريخي نشان داده است كه انسان غربي (امريكايي) امكان كارِ دسته جمعي را دارد و فردگرايي در درون اين تمدن، امري گذرا و قابل حل است.(١٢)
٢. فوكوياما الگوي اجتماعي كشورهايي؛ چون ژاپن، چين و مجموعه كشورهاي آسيايي را مرتبط با ويژگي‌هاي قومي، جغرافيايي و خانوادگي مي‌داند و آن را غيرپويا تلقي مي‌كند، چنين دركي ناقض آن چيزي است كه اساس نظريه‌ي فوكوياما را تشكيل مي‌دهد.(١٣)
٣. تفسيرهاي «يكسان انگار» در بسط نگرش ليبراليسم نوين از اين نكته غافلند كه علّت سقوط ماركسيسم آن بود كه طرفداران آن كوشيدند تا يك هويت عام اسطوره‌اي؛ يعني انسانيت عام و كلي ـ عاري از سنت‌ها و ميراث‌هاي فرهنگي و اخلاقي ـ را در سراسر جهان محقق سازند. آن غفلت امروز نصيب نظريه‌پردازي ليبراليسم نوين شده است كه مي‌كوشد تا فرديت فلسفي را مدلي از انسانيت عام و جهان‌شمول معرفي كند و حال اين‌كه به قول «گري ويل» «انسان‌ها از دايه‌هاي كثير و متفاوتي شير خورده‌اند» و هر كس وارث سنت‌هاي فكري و اخلاقي ممتاز و متفاوت و گاه متعارض خود مي‌باشد و ناهمسازي‌هاي فرهنگي و چندگانگي آن، موجب گونه‌اي پيچيدگي و تكثر در هويت افراد مي‌گردد، تنوعي كه امري تصادفي و عرضي نيست، بلكه خصيصه‌اي ذاتي و طبيعي انسان‌ها و فرهنگ‌هاست.(١٤)

٥. دنياي «ساموئل هانتينگتون»(١٥)
در تابستان ١٩٩٣ هانتينگتون ـ رييس مؤسسه مطالعات استراتژيك (OLIN) در دانشگاه هاروارد ـ طي مقاله‌اي پُرهياهو در فصلنامه‌ي «فارين افرز» با عنوان «برخورد تمدن‌ها»(١٦) (١٧) دست به يك پيش‌گويي تاريخي زد و به تبيين مناسبات بين‌المللي در جهان آينده پرداخت كه اكنون به زمينه‌ها و عوامل شكل‌گيري اين نظريه مي‌پردازيم:
١. نگراني از آينده‌ي غرب، بويژه امريكا و منافع اقتصادي آن.
٢. سقوط اتحاد جماهير شوروي و پايان يافتن مناسبات موسوم به جنگ سرد.
٣. ظهور دوباره و قدرتمندانه‌ي اسلام ـ بخصوص انقلاب اسلامي ايران ـ و جنبش‌هاي اسلام‌گراي ديگري كه از انقلاب ايران سرمشق مي‌گرفتند و به تبع آن به خطر افتادن منافع امريكا و موقعيت سياسي هم‌پيمانان منطقه‌اي امريكا.
٤. تقويت قدرت اقتصادي و نظامي شرق آسيا بخصوص چين.
هانتينگتون پيش از آن نيز در مقالات متعددي؛ مثل: «تغيير ضروري استراتژي امريكا»(١٨) و «ضرورت رهبري امريكا بر جهان»(١٩) از اهميت وجود يك قدرت برتر در صحنه‌ي جهاني به تفصيل صحبت كرده و هژموني امريكا را در اين صحنه همراه با مهار توسعه‌ي آلمان، چين و ژاپن، ضروري دانسته است.(٢٠)
ريشه‌هاي تاريخي اين نظريه را بايد در آراي فيلسوفاني؛ چون آدريان هلوتيوس،(٢١) كندرسه، ولتر،(٢٢) آدام فرگوسن، والرستين،(٢٣) تالكوت پارسونز،(٢٤) منتسكيو(٢٥) و... دانست. كندرسه و ولتر، در زمره‌ي كساني هستند كه به طور جدي زمينه‌هاي نظري تعرض و تضاد تمدن‌ها را مطرح كرده‌اند و پس از آنها نيز منتسكيوي فرانسوي، مباحث گسترده‌تري را در قالب رويارويي اروپا و آسيا بيان كرده است.

ديدگاه هانتينگتون درباره‌ي پايان تاريخ(٢٦)
١. هانتينگتون مي‌گويد: فرضيه‌ي من اين است كه اصولاً نقطه‌ي اصلي برخورد در اين جهان نو، نه رنگ ايدئولوژيك دارد و نه بوي اقتصادي، بلكه شكاف‌هاي عميق ميان افراد بشر و به اصطلاح، نقطه‌ي جوش برخوردها، داراي ماهيت فرهنگي خواهد بود، از اين رو تمام تلاش هانتينگتون در اين تئوري بر اين است تا ثابت كند كه تمدن غرب، نوع آرماني مطلوب تمدن بشري است و لذا در اين نبرد فرهنگي پيروزي نهايي با اوست.(٢٧)
٢. با پايان يافتن جنگ سرد، برخوردهاي قومي تشديد مي‌شود(٢٨١) و رقابت ميان ابرقدرت‌ها جاي خود را به رقابت‌هاي تمدني مي‌دهد.(٢٩) تمدن‌هاي پوياي پايان تاريخ، هفت تمدن(٣٠٢) بزرگ: غربي (امريكا و اروپا)، كنفوسيوسي (چين و همسايگانش)، ژاپني و اسلامي (كليه‌ي كشورهاي مسلمان)، هندو و اسلاو ـ ارتدوكس (روسيه و بخشي از كشورهاي بلوك شرق) و امريكاي لاتين (كليه‌ي كشورهاي امريكاي جنوبي) مي‌باشد كه درگيري نهايي بين تمدن غربي با دو تمدن اسلامي(٣١) و كنفوسيوسي خواهد بود و در اين درگيري تمدن غربي پيروز خواهد شد.(٣٢) (٣٣) هانتينگتون با اعتقاد راسخ به درگيري خونين تمدن اسلامي و غربي(٣٤)، عوامل تعيين كننده و دلايل اين دشمني را در پديده‌هايي؛ چون توسعه‌ي اقتصادي، تحول تكنولوژيكي و تغيير در ميزان پايبندي‌هاي مذهبي مي‌شمارد و مؤثرترين عامل در اين فرايند را تغييرات جمعيتي مي‌داند.(٣٥)
البته هانتينگتون علاوه بر اين تمدن‌ها، يك تمدن فرعي ديگري به نام تمدن آفريقايي ذكر مي‌كند كه ظاهرا در جدال تمدن‌ها چندان كارآمد نخواهد بود.(٣٦)
٣. تقابل تمدن‌ها، سياست غالب جهاني و آخرين مرحله‌ي تكامل درگيري عصر نو است؛ زيرا:
الف: اختلافات تمدّني اساسي است.
ب: خودآگاهي تمدّني(٣٧) در حال افزايش است.(٣٨)
ج: تجديد حيات مذهبي وسيله‌اي براي پُر كردن خلأ هويت در حال رشد است.
د: رفتار منافقانه‌ي غرب، موجب رشد خودآگاهي تمدني براي سايرين گشته است.
ه: ويژگي‌هاي اختلافات فرهنگي تغييرناپذيرند.
و: منطقه‌گرايي اقتصادي(٣٩) و نقش مشتركات فرهنگي در حال رشد است.
ز: خطوط گُسل(٤٠) بين تمدن‌ها، امروزه جايگزين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيك دوران جنگ سرد شده است و اين خطوط، جرقه‌هاي ايجاد بحران و خونريزي هستند.(٤١)
٤. شكست «دولت ـ ملت»(٤٢) به عنوان واحد اصلي روابط بين‌المللي، در آينده بسيار محتمل است.
٥. تشديد تنش‌هاي ناسيوناليستي، گرايش فزاينده به درگيري، افزايش سلاح‌هاي امحاء جمعي، رشد بي‌نظمي در جهان و بروز تنش‌هاي بين‌المللي ناشي از بحران هويت، از مؤلفه‌ها و بسترسازهاي اصلي برخورد تمدن‌هاست.
هانتينگتون در توجيه و تعليل نظريه‌ي «برخورد تمدن‌ها» بر آن است كه:
الف: جهانِ در حال كوچك‌تر شدن، بر هم‌كُنش بين ملت‌هاي وابسته به تمدن‌هاي مختلف در حال افزايش مي‌باشد. اين افزايشِ فعل و انفعالات (مهاجرت‌ها و ارتباطات رسانه‌اي)، هوشياري تمدني و آگاهي به وجود اختلاف بين تمدن‌ها و هم‌چنين حسّ مشترك در درون هر تمدن را شدت مي‌بخشد. به عبارت ديگر، خودآگاهي تمدني به اختلاف و دشمني ميان تمدن‌ها دامن مي‌زند.
ب: روند نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي در سراسر جهان، انسان‌ها را از هويت ديرينه و بومي‌شان جدا مي‌سازد. در بسياري از نقاط جهان، مذهب، به صورت «جنبش‌هاي بنيادگرا» در جهت پر كردن خلأ هويت حركت مي‌كند. از آنجايي كه كمتر مي‌توان بر ويژگي‌ها و تفاوت‌هاي فرهنگي سرپوش گذاشت، لذا در مقوله‌ي«برخورد تمدن‌ها» پرسش اساسي در ارتباط با هويت انسان‌ها اين است كه «شما كيستيد؟». در چنين شرايطي، مذهب حتي بيش از «بنيادگرايي قومي»(٤٣) افراد را از هم متمايز مي‌كند. يك نفر مي‌تواند نيمه فرانسوي ـ نيمه عرب باشد و حتي تابعيت مضاعف داشته باشد، ولي نيمه مسيحي، يا نيمه مسلمان بودن دشوار است.(٤٤)
٦.هانتينگتون چالش‌هاي اساسي و خطوط گسل در برخورد تمدن‌ها را در حول چهار محورِ بنيادگرايي اسلامي(٤٥)، ليبراليسم غربي و چندگانگي فرهنگي(٤٦)، بنيادگرايي قومي(٤٧) و خودكامگي كنفوسيوسي(٤٨) مي‌بيند.(٤٩) بر اساس نظر وي، منبع اصلي برخورد در جهان نوين اساسا نه ايدئولوژيك است و نه اقتصاد، بلكه شكاف‌هاي عميق ميان افراد بشر، شكل فرهنگي و تمدني خواهد داشت. پس به جاست كه كشورها را نه بر اساس نظم سياسي و اقتصادي، بلكه بر اساس فرهنگ و تمدن‌شان تقسيم كنيم.(٥٠)
٧. هانتينگتون معتقد است كه نظريه‌اش بر «روش‌شناسي علمي» تدوين نيافته است، بلكه بر اساس «تجربه‌گرايي تاريخي»(٥١) طراحي گشته است(٥٢) و شواهدي؛ چون جنگ‌هاي صليبي، درگيري‌هاي اعراب و اسراييل، بوسني و هرزگوين، درگيري‌هاي سياسي ايران با غرب و امريكا و... را ذكر مي‌كند.
٨. پيشنهاد هانتينگتون به تمدن غرب براي ماندن و پيروز شدن در پايان تاريخ اين است كه تمدن غرب بايد:
الف: از طريق تهاجمات همه جانبه، اتحاد احتمالي تمدن‌هاي رقيب را مختل كند.
ب: تمدن‌هاي منزوي‌شده و خودباخته را در خود حل نمايد.
ت: بحران‌هاي دروني خود را به تمدن‌هاي رقيب منتقل كند.(٥٣) (٥٤)
٩. به عقيده‌ي وي برخورد تمدن‌ها در دو سطح خُرد و كلان صورت خواهد گرفت. در سطح كلان، يا جهاني، عمده‌ترين برخورد تمدن‌ها ميان تمدن غرب و باقي جهان است و در سطح خُرد، يا محلي اين برخورد، ميان اسلام و بقيه روي مي‌دهد.(٥٥) در سطح خرد، گروه‌هاي نزديك به هم در امتداد خطوط گسل ميان تمدن‌ها، غالبا با توسل به خشونت و قدرت نظامي براي كنترل خاك و مهار يكديگر به نزاع مي‌پردازند. و در سطح كلان، دولت‌هاي وابسته به تمدن‌هاي مختلف، براي كسب قدرت نسبي نظامي و اقتصادي، با هم به رقابت برمي‌خيزند، به منظور كنترل نهادهاي بين‌المللي و طرف‌هاي ثالث دست به مبارزه مي‌زنند و بر اساس رقابت، ارزش‌هاي خاص سياسي و مذهبي خويش را ترويج مي‌كنند.(٥٦)
١٠. هانتينگتون با انتخاب مثال‌هاي گزينشي، مرزهاي اسلام را خونين به تصوير مي‌كشد و عوامل خشونت‌گرايي مسلمين را تغيير در موازنه‌ي جمعيتي درون كشورهاي اسلامي، گوارش ناپذيري مسلمانان، نبود يك يا چند كشور كانوني در اسلام و... مي‌داند(٥٧).
١١. هانتينگتون در مباحث نظري خود تمدن‌ها را كيان فرهنگي مي‌داند، كيان‌هايي كه عناصر اصلي آن را آرمان‌گرايي، انسانيت و جهان‌گرايي تشكيل داده و زبان، تاريخ، مذهب، سنت‌ها و نهادها عناصر فرعي آن هستند.(٥٨)
١٢. محور اصلي چالش‌هايي كه نظريه‌ي هانتينگتون در صدد تفسير آنها براي ارايه دادن يك راهبرد عالي براي دست اندركاران سياست خارجي امريكا مي‌باشد، دغدغه‌هاي سياسي مهم با ابعاد جهاني ذيل مي‌باشد:
الف: دو نوع بلوك اقتصادي در حال رشد و شكل‌گيري است كه تأسيس و پيوند آنها با يكديگر، منافع غرب را تحت تأثير قرار مي‌دهد؛ بلوك اقتصادي در آسيا به محوريت چين و تأسيس بلوك‌هاي اقتصادي در محدوده‌ي حوزه‌ي فرهنگي اسلام؛ مانند «اكو». به اعتقاد هانتينگتون چنين حركت‌هايي امكان رويارويي غرب و آسيا را افزايش مي‌دهد و توان مقابله‌ي آسيا را بيشتر خواهد كرد.
ب: «دموكراسي ليبرال» به عنوان الگوي سياسي ـ اجتماعي تمدن غرب، كشش زيادي در كشورهاي غيرغربي پيدا نكرده است و دموكراسي‌هاي هدايت‌شده نيز، رنگ و بوي محلي به خود گرفته است. چنين تحولي، اشاعه و انتقال ارزش‌هاي غرب به شرق را كُند كرده است، در حالي كه اشاعه‌ي فرهنگ و ارزش‌هاي غربي يكي از مهمترين ابزارهايي است كه مي‌تواند و بايد به مقبوليت مُدل سياسي ـ اجتماعي «دموكراسي ليبرال» و تلقي آن به عنوان نوع آرماني يك تمدن تكامل‌يافته كمك كند.(٥٩)
١٣. در نگاه هانتينگتون، مذهب ـ با هر ساختار و با هر عنصري ـ يك هويّت مشخص دارد كه متعلق به گذشته است، با فرهنگ‌هاي بومي مرتبط است، در برابر نوگراي مي‌ايستد، زيربنا و محور اصول‌گرايي و بنيادگرايي است و بالأخره شاخص‌ترين وجه تمدن‌هاي معارض با تمدن غرب است. به همين دليل است كه در تئوري هانتينگتون در نهايت، تضاد تمدن‌ها به معارضه‌ي مذاهب و جنگ عقايد تعبير مي‌شود.(٦٠)

نقد و ارزيابي:
١. دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن:
الف: هانتينگتون همه‌ي مشكلات دنياي امروز را در قالب تمدن ديده است، ولي اوضاع و عواملي را كه موجب برخورد مي‌شود از نظر دور داشته است. اگر بخواهيم شاخص نزاع‌ها را «رويارويي تمدن‌ها» ببينيم، جنگ‌هاي درون‌تمدني و درون‌مذهبي را كه سراسر تاريخ را پوشانده‌اند، چگونه توجيه كنيم؟ پس تمدن را نمي‌توان منشأ و برانگيزنده‌ي رويارويي‌ها خواند.
ب: هانتينگتون ناآرامي‌هاي دنياي اسلام را يكسره به حساب تفاوت تمدن و بخصوص دين نهاده است. اين عقيده اگر عامدانه نباشد، يك برداشت بيخبرانه است. ريشه‌هاي عميق ديگري؛ چون فقر، واكنش و نارضايتي مردم نسبت به دستگاهِ حكومتيِ بي‌كفايت و احيانا فاسد و... از نظر دور داشته شده است.
ج: يكي از تناقض گويي‌هاي اين نظريه اين است كه در آن تمدن ژاپن را كه متأثر از چين و جزو خانواده‌ي كنفوسيوس است، از خانواده تمدن خاور دور جدا دانسته است. البته اين جدايي تا اندازه‌اي هم صورت گرفته و از ١٠٠ سال پيش كه ژاپن به صنعتي شدن روي كرده، رخ داده است و از اين جهت در رديف كشورهاي اروپايي و امريكايي قرار گرفته است.ليكن سؤال اين است كه اگر تمدن‌ها بتوانند به اين راحتي و آساني تغيير جهت بدهند، پس چرا فرض ساكن بودن درباره‌ي آنها را به كار ببريم؟ از كجا معلوم كه چند دهه‌ي بعد چين، يا كره نيز همان وضع ژاپن را پيدا نكنند كه در اين صورت آنها را مشكل بتوان جزو كشورهاي كنفوسيوسي به حساب آورد؟
د: هويت تمدني كه هانتينگتون مي‌گويد به طور روزافزوني در آينده اهميت پيدا خواهد كرد، مي‌تواند يك پوشش دفاعي و يك وسيله‌ي چاره‌جويي براي رفع مشكلاتي كه غرب با آن روبرو است، باشد. ولي اين بدان معني نيست كه خود تمدن منشأ رويارويي باشد. اگر ملت‌ها به فرض، مخير شوند كه تمدن خود را به صورتي درآورند كه موجد آباداني، رونق، رفاه و آزادي شود، آيا ابا خواهند داشت كه آن را دگرگون كنند؟(٦١)

٢. دكتر سيد صادق حقيقت:
الف: در اين نظريه وجود روح همكاري بين تمدن‌ها تا حدود زيادي ناديده گرفته شده است و حال آن كه با توجه به كوچك‌تر شدن جهان، چه دليلي بر برخورد تمدن‌ها وجود دارد؟ از كجا معلوم كه همان عللي كه باعث نزديك‌تر شدن جناح‌هاي درون يك تمدن مي‌شود، نتوانند سبب‌ساز نزديكي خود تمدن‌ها هم بشوند؟
ب: اين نظريه غرب را يكپارچه فرض كرده است، در حالي كه قراين از شكاف و واگرايي در آن حكايت دارد.(٦٢)
ج: به لحاظ روش‌شناسي، اين نظريه بر اساس «تجربه‌گرايي تاريخي» ارايه شده است. از اين‌رو هيچ گونه روش علمي و قابل بحثي در اين نظريه ديده نمي‌شود و در واقع اين نظريه به پيش‌گويي بيشتر شبيه است تا به نظريه‌ي علمي.(٦٣) به همين علت است كه علي‌رغم شهرت جهاني نويسنده‌ي آن، اين نظريه تا كنون از جانب بسياري از صاحب‌نظران دنياي معاصر(٦٤) نقادي شده است.

٣. فؤاد عجمي ـ استاد دانشگاه جان هاپكينز ـ
الف: مهمترين نقد حول محور قدرت و نقش دولت ملي مي‌باشد. علي‌رغم آن‌كه دولت، هنوز قدرتمندترين عامل در عرصه‌ي مسايل جهاني محسوب مي‌شود، هانتينگتون نقش دولت را در پيشبرد اهداف منافع ملي خود ناديده گرفته است.
ب: نگراني هانتينگتون از بنيادگرايي اسلامي بي‌مورد و معلول تبليغات اغراق‌آميز پيرامون آن مي‌باشد. امروز بنيادگرايي اسلامي بيشتر علامت هرج و مرج و اغتشاش است تا علامت تجديد حيات!(٦٥)

٤. مجيد يونسيان:
الف: در اين نظريه حيطه‌هاي مختلف فكري، تجربي و اخلاقي از هم تفكيك نشده و به صورت يك آرمان خودخواهانه رنگ و بوي منطقي و عملي به خود گرفته است.
ب: هانتينگتون معتقد است كه وجوه اختلاف ميان تمدن‌ها واقعي و اساسي است، اما اتكاي او به عناصر فرعي كيان فرهنگي ـ زبان، تاريخ، مذهب، سنت‌ها و نهادها ـ مي‌باشد.(٦٦)
ج: هانتينگتون تفاوت در تمدن‌ها و اختلاف بين آنها را داراي سابقه‌اي ديرينه و تاريخي مي‌داند و معتقد است اين اختلافات به اين زودي حل نخواهد شد، اما در عين حال، پايان جنگ سرد را پايان اختلاف در تمدن غرب مي‌داند و اين، تناقضي آشكار است. اگر اين امكان وجود دارد كه تضاد و اختلاف بين تمدن‌هاي مختلف در درون غرب در يك مقطع كوتاهي پايان يابد و اتحاد و يكپارچگي حاصل شود، پس اين امكان نيز وجود دارد كه اختلاف بين ديگر تمدن‌ها نيز به پايان رسيده و به جاي تضاد و جنگ، تفاهم و تحمل ايجاد شود.(٦٧)
د: هانتينگتون مي‌گويد: «منطقه‌گرايي اقتصادي» تنها در صورتي امكان موفقيت دارد كه ريشه در يك تمدن مشترك داشته باشد. اين مطلب درست نيست، چرا كه «منطقه‌گرايي اقتصادي» اگر موفقيتي براي آن ترسيم شود، به عوامل ديگري بجز اشتراك فرهنگي برمي‌گردد. به عنوان مثال؛ در پيشبرد اهداف اتحاديه‌ي «اوپك» عنصر فرهنگي و اشتراك تمدني، عامل موفقيت محسوب نمي‌شود. و از سويي ما شاهد هستيم كه در بسياري از تشكل‌هاي اقتصادي مهم منطقه‌اي به تناسب روابط سياسي، امريكا به عنوان محور تمدن امريكاي شمالي و اتحاديه‌ي اروپا به عنوان محور تمدن اروپايي، حضور فعال و مؤثري دارند در حالي كه هيچ مناسبت فرهنگي بين آنها نيست.(٦٨)

٥. برژنسكي: اگرچه از نظر سياسي، رويارويي تمدن‌ها و جايگزين شدن اسلام به جاي كمونيسم را مي‌پذيرد، ليكن بر خلاف هانتينگتون معتقد است كه سكولاريسم عنان گسيخته‌ي حاكم بر نيمكره‌ي غربي، در درون خود نطفه‌ي ويراني فرهنگ غربي را مي‌پروراند. از اين‌رو آنچه ابرقدرتي امريكا را در معرض زوال قرار مي‌دهد، همين سكولاريسم است و نه رويارويي تمدن‌ها.
از سويي سكولاريسم غيرقابل كنترل تمدن غرب با دور شدن از معنويت همراه شده است و اين عامل، انسان متمدن غربي را سرگردان و بي‌انگيزه كرده است. در حالي كه تمدن‌هاي غيرغربي و بخصوص تمدن اسلامي با توجه بنياديني كه به معنويت دارند، پاسخ قابل اعتنايي به نياز نگراني انسان امروز مي‌دهد و نمي‌توان اين نقطه‌ي برجسته را ناديده گرفت و نمي‌توان با فرهنگ بوالهوسي و ثروت‌اندوزي كه شاخص تمدن امريكايي است، قدرت معنوي معتبري به وجود آورد كه الگوي ديگر تمدن‌ها و فرهنگ‌ها قرار گيرد. پس بايد در تعامل و تهاطي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، ارزش‌هاي مثبت را كسب كرد و از طريق جذب فرهنگي، نقاط خالي و خلأ معنوي تمدن غرب را پر نمود و اين امر، نياز به جست‌وجوي راهي براي تفاهم دارد، نه جنگ و نزاع.(٦٩)
وي در تحليل نهايي خود از نظريه‌ي رويارويي تمدن‌ها، در مورد احتمال بروز درگيري جهاني بين تمدن‌ها ابراز ترديد كرده و مي‌نويسد: در حالي كه فقدان انسجام كافيِ تمدن‌هاي كنفوسيوسي، اسلامي و يا مسيحي، احتمال بروز رويارويي تمدن‌ها را در مقياس جهاني تضعيف مي‌كند، اما بروز رويارويي تمدن‌ها در مقياس كوچك‌تر در حقيقت امري است واقعي.(٧٠)

٦. كيشور محبوباني ـ معاون وزير امور خارجه‌ي سنگاپور ـ :
الف: تراژدي واقعي در طرح مسأله‌ي ارتباط تمدن‌هاي اسلامي و كنفوسيوسي اين است كه وجود تفاوت بنيادي ميان ماهيت تهديدات ناشي از عوامل فوق، ناديده گرفته شده است. جهان اسلام در نوگرايي خود، با مشكلات عظيمي روبروست. تا هنگامي كه مشكلات جهان اسلام برطرف نشده است، كشيده شدن مشكلات جهان اسلام به غرب اجتناب‌ناپذير است.
ب: خطراتي كه هانتينگتون به تمدن‌هاي اسلام و كنفوسيوسي نسبت مي‌دهد، چيزي جز نشانه‌اي از تلاش هانتينگتون و امثال او براي نشاندن سوء ظن شديد و ديرينه‌ي اروپايي‌ها نسبت به اسلام در اذهان مردم امريكا نيست.(٧١)

٧. سودانشوراناده ـ صاحب‌نظر هندي ـ
دولتمردان و نظاميان امريكايي كه استراتژي برنامه‌هاي خود را بر مبناي تفكرات متضادي تبيين مي‌كنند، اكنون بعد از فروپاشي اتحاد شوروي و نابودي كمونيسم، در تلاشند تا دشمن ديگري براي خود بيابند و آن را جانشين شوروي و كمونيسم سابق بكنند. در حال حاضر، بارزترين نامزد براي اين مهم، جهان اسلام است. بر اساس همين تصورات و توهمات است كه سياستگذار برجسته‌اي؛ چون هانتينگتون دست به تهيه و ارايه‌ي تئوري جديد «برخورد تمدن‌ها» مي‌زند و جنگ بزرگ آينده را نه بين دولت‌ها و ايدئولوژي‌ها، بلكه بين تمدن‌ها مي‌بيند.(٧٢)

٨. منتقدان هانتينگتون ـ مخصوصا منتقدان شرقي وي ـ پيش‌بيني‌ها و تحليل‌هاي وي را نوعي «خودبرتر بيني» اروپايي دانسته‌اند و بر اين نكته توافق دارند كه وي «تمدني انديشي» را به خدمت مي‌گيرد تا راهبردهايي استراتژيك، براي سياست خارجي كشورهاي غربي تدوين كند. از اين‌رو نظريه‌ي ايشان نه تنها يك نظريه‌ي علمي در باب برخورد تمدن‌ها نيست، بلكه يك نظريه‌ي كاملاً سياسي است كه سياست‌هاي سلطه‌گرايانه را توجيه مي‌كند.(٧٣)

پاسخ هانتينگتون به نقدهاي نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها:
الف: بسياري از رخدادهاي جهاني كه بعد از طرح نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها اتفاق افتاده است، بر اساس اين نظريه قابل تبيين است و اين امر خود مي‌تواند مؤيد اين نظريه باشد.
ب: هنوز نمونه‌اي كه بتواند بهتر از نظريه‌ي «برخورد تمدن‌ها» حوادث جهاني را تحليل كند، ارايه نشده است.
ج: هيچ يك از نقدهاي ارايه شده بر اين نظريه، تصوير معتبر ديگري از جهان ارايه نمي‌دهد، بلكه در بهترين وجه، يك شبه‌جايگزين و يك جايگزين تصنّعي پيشنهاد مي‌كند. شبه‌جايگزين يك نمونه‌ي ايستاست و تعارضي كاملاً تصنّعي و بي‌ربط ميان دولت‌ها و تمدن‌ها ترسيم مي‌كند.(٧٤)

پي‌نوشت‌ها:
١ - (Fransis Fukuyama) متفكر امريكايي ژاپني‌الاصل.
٢ - مطالبي از اين فصل كه مأخذ آن‌ها ذكر نشده است، برگرفته شده از منبع زير مي‌باشد:
دكتر موسي غني‌نژاد، «پايان تاريخ و آخرين انسان»، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، شماره‌ي ٦٣-٦٤، ص ٢٢-٢٨.
٣ - THE END OF HISTORY
٤ - در انجيل، در خلال فصل معروف به «آپوكاليپس» دوران پايان جهان توصيف شده است. فوكوياما و بسيار كسان ديگر ـ مثل: هربرت آرمسترانگ نويسنده‌ي معروف كتاب «جهان شگفت آينده» معتقدند كه الان همان دوران است. كسمايي، ص ٢٢٢.
٥ - مجيد يونسيان، «تئوري هانتينگتون تلفيق يوتوپيا و واقعيت»، اسلام و غرب، سال دوم، شماره‌ي ١٠ و ١١ (خرداد و تير ١٣٧٧)، ص ١٣.
٦ - براي هگل اولين موتور تاريخ انساني، «فيزيك مدرن» و يا افق دائما در حال گسترش تحت سيطره‌ي آن نيست، بلكه انگيزه‌اي كاملاً غيراقتصادي؛ يعني «مبارزه براي ارج‌شناسي» ـ شناخته شدن ارج شخص از جانب ديگري ـ است. انسان، حيواني اجتماعي است، اما اجتماعي بودن وي منجر به جامعه‌ي مدني صلح‌آميزي نمي‌شود، بلكه منتهي به مبارزه تا حد مرگ مي‌گردد، مبارزه‌اي كه هدف آن صرفا كسب پرستيژ و شناخته شدن ارج شخص از سوي ديگري است. به خطرانداختن زندگي تا حد مرگ، شباهتي با مبارزه‌ي حيوانات به پيروي از غريزه طبيعي (غريزه حفظ حيات) ندارد، بلكه درست بر خلاف آن است، چرا كه نشان دهنده‌ي «انتخاب آزاد اخلاقي» انسان است. در اينجا انسان با نفي مهم‌ترين نيروي غريزي خود ـ حفظ حيات ـ مي‌خواهد نشان دهد كه قادر به «انتخاب آزاد اخلاقي» است و همين «انتخاب آزاد اخلاقي» انسان را از حيوان متمايز مي‌كند. از ديدگاه هگل علت اين‌كه من تا حد مرگ مبارزه مي‌كنم، اين است كه انسانِ ديگري اين واقعيت را بازشناسد كه من به اختيار خود زندگي‌ام را به خطر انداخته‌ام. هگل اين «ميل به بازشناخته شدن» را آغاز آزادي انسان مي‌داند. غني‌نژاد، ص ٢٤ ـ ٢٥.
٧ - THYMOS، واژه‌اي يوناني است كه افلاطون آن را براي بخش سوم وجود انسان ـ غير از ميل و عقل ـ به كار برده است كه همان گرايش به « ارج‌شناسي نفس» ـ كه هگل مطرح مي‌كند ـ است.
٨ - نيچه ، چون به نابرابري ذاتي انسان‌ها اعتقاد دارد، «ارج‌شناسي نابرابر» را تبليغ مي‌كند و لذا «ارج‌شناسي همگاني و برابر» ـ ISOTHUMIAـ را اساسا ارج‌شناسي تلقي نمي‌كند. براي نيچه، انسان جامعه‌ي دموكراتيك مدرن، كاملاً فاقد «تيموس» و صرفا متشكل از «ميل» و «عقل» است.غني‌نژاد، ص ٢٧.
٩ - فوكوياما اين انديشه را از كانت متأثر است. وي ضمن اعتراف به اين امر، معتقد است كه انديشه‌هاي اين فيلسوف آلماني ـ كانت ـ الهام‌بخش تأسيس «جامعه‌ي ملل» و سپس «سازمان ملل» بوده است.
١٠ - MEGALOTHYMIA، يا رشد بيش از حد «تيموس».
١١ - JACGUES DELORS
١٢ - يونسيان، ص ١٤ ـ ١٥.
١٣ - يونسيان، ص ١٥.
١٤ - كرمي‌پور، ص ١٩.
١٥ - (Samuel . P. Huntington) استاد دانشگاه هاروارد و مدير انستيتوي «جان اُلين» براي تحقيقات استراتژيك در همين دانشگاه است. وي متولد سال ١٩٢٧ و تحصيل كرده‌ي دانشگاه‌هاي «ييل» شيكاگو و «هاروارد» است. جز در فاصله‌ي سال‌هاي ١٩٥٩ تا ١٩٦٢ كه به عنوان مدير در انستيتوي «مطالعات جنگ و صلح» در دانشگاه «كلمبيا» به تحصيل و تدريس مشغول بود، تقريبا تمامي سابقه‌ي آكادميك وي در دانشگاه هاروارد بوده است. در سال‌هاي ١٩٧٧ تا ١٩٧٨ در مقام هماهنگ كننده‌ي برنامه‌ريزي‌هاي امنيتي «شوراي امنيت ملي» كاخ سفيد فعال بوده است. وي بنيانگذار فصلنامه‌ي «سياست خارجي» و عضو شوراي سردبيري آن است. وي هم‌چنين مؤلف، يا همكار تأليف بيش از ١٢ كتاب و ٩٠ مقاله‌ي علمي و تحقيقاتي است. معروف‌ترين كتاب وي كه به نام «نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها» مي‌باشد در سال ١٩٩٦ تأليف شده است و تا كنون به بيش از ٢٢ زبان و از جمله به همت «مجتبي اميري» به زبان فارسي ترجمه شده است. رامين جهانبگلو، چاپ اول، «تفاوت و تساهل»، (تهران: نشر مركز، ١٣٨٠)، ص ١٣٧.
١٦ - THE CLASH OF CIVILIZATION
١٧ - برخي معتقدند كه هانتينگتون اين نظريه را تحت تأثير افكار برنارد لوييس ـ مستشرق امريكايي ـ ارايه كرده است.
سيد صادق حقيقت، چاپ اول، «گفت‌وگوي تمدن‌ها و برخورد انديشه‌ها» (تازه‌هاي انديشه ـ٥)، (قم: مؤسسه‌ي فرهنگي طه، ١٣٧٨)، ص ٢٦.
١٨ - AMERICAN CHANGING STRATEGIC INTERESTS
١٩ - WHY INTERNATIONAG PRIMACY MATTERS
٢٠ - دكتر محمد قراگوزلو، «خطوط گسل در نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها»، قبسات، شماره‌ي ١٤ (زمستان ١٣٧٨)، ص ١٣٠.
٢١ - (ADDRIEN HELVWTIUS) در سال ١٧٥٨ با مقايسه‌ي تمدن‌ها، بنيادگرايي ديني و استبداد را دو موضوعي مي‌داند كه خاص تمدن آسيايي است.يونسيان، ص ٩.
٢٢ - «ولتر» آراي خود در اين خصوص را در كتابي به نام «آداب و رسوم ملت‌ها» در سال ١٧٩٥ منتشر كرد. وي معتفد است كه:
الف: شرايط طبيعي و تاريخي به گونه‌اي فراهم شده كه تمدن اروپايي تكامل يابد و اين تكامل، ذاتي و غير قابل تغيير است.
ب: بشر از جهل و خودكامگي به سوي آگاهي و نوع‌دوستي در حركت است و اروپا پيشقراول اين حركت است.
وي تمام آداب ورسوم ملت‌ها را در سنجش با آداب و رسوم اروپايي ارزيابي مي‌كند و نسبت به سنن غيراروپايي ارزيابي بدبينانه و متعصبانه‌اي دارد و در اين ميان به تمدن آسيا بيشترين حمله را مي‌نمايد.
«كندرسه» نيز كه در اين خصوص از ولتر متأثر است، مبناي اصلي نظريه‌ي خود را بر رشد تمدن‌ها قرار داده است. او معتقد است كه در فرايند رشد، تمدن‌ها از حالت ابتدايي نظامي خود خارج شده و نبرد عقايد و فرهنگ‌ها جايگزين آنها مي‌شود. وي تمدن اروپايي را بر محور انسانيت، بردباري و عقل مي‌داند و آن را الگوي تمدني بشر معرفي مي‌كند.
يونسيان، صص ٧ ـ ٩.
٢٣ - والرستين معتقد است كه تاريخ و سرنوشت اروپائيان، هسته‌ي مركزي تاريخ جهان است. از نظر هانتينگتون نيز ـ همانند والرستين، ـ تاريخ جهان نو، بازتاب تجربيات تمدن غرب و انسان غربي است.
يونسيان، ص ١٠.
٢٤ - تالكوت پارسونز، تغيير، تحول و فراز و نشيب دروني تمدن غرب را تكاملي و غيرانحطاطي تلقي مي‌كند و فضاي بيروني اين نظام را ـ به هر شكل ـ ناقص و نيازمند به جذب و هدايت و در صورت مقاومت، نابودي مي‌داند.
٢٥ - منتسكيو، آزادي، جامعه‌ي مدني، تكثرگرايي، اعتقاد به قانون و نهايتا حركت در مسير رشد و تعالي را جزيي از طبيعت و ذات تمدن و جامعه‌ي اروپا مي‌داند و در مقابل، استبداد، اختناق، بي‌قانوني، بردگي، ستم و جنگ را ثمره‌ي فرهنگ و تمدن آسيايي مي‌دانسته و مي‌گويد: وضع طبيعي، روح آزادي را در اروپا تقويت كرده است، ولي وضع طبيعي آسيا موجب تقويت روح رقيّت و بردگي شده است. پس تنها اروپاست كه قابليت اين را دارد كه با فرهنگ خود و با كمك عقل انساني، جامعه‌اي آرماني بسازد.
يونسيان، ص ٩ ـ ١٠.
٢٦ ـ سيد حسين نصر، اركان نظريه‌ي هانتينگتون را چهار چيز مي‌داند: پايان نبرد ايدئولوژيك، تضعيف ناسيوناليسم، احياي جديد ملت‌گرايي در قالب تمدن و برخورد تمدن‌ها به دليل فقدان سيطره‌ي بلامنازع يك تمدن.حقيقت، ص ٤٤.
٢٧ - يونسيان، ص ٥.
٢٨ - ساموئل هانتينگتون، چاپ اول، «برخورد تمدن‌ها و بازسازي نظم جهاني»، ترجمه محمد علي حميدرفيعي، (تهران: دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، ١٣٧٨)، ص ٤٠٨.
٢٩ - هانتينگتون، ص ٣١.
٣٠ - هنري كسينجر معتقد است كه «نظام بين‌المللي قرن ٢١، دست كم شامل شش قدرت بزرگ است ـ ايالات متحده، اروپا، چين، ژاپن، روسيه و شايد هند ـ و در كنار اينها تعداد زيادي كشورهاي متوسط و كوچك ديگر».هانتينگتون، ص ٣١.
٣١ - ريچارد نيكسون نيز در دو كتاب مشهور خود «فرصت را از دست ندهيد» (SEIZE THe MOMEN) و «فراتر از صلح» (BEYOND PEACE) به تأييد نظريه‌ي هانتينگتون پرداخته و جهان اسلام را مهمترين خطر براي غرب و امريكا برشمرده است.
قراگوزلو، ص ١٣٦.
٣٢ - هانتينگتون، ص ٢٧ ـ ٥٩.
٣٣ - البته هانتينگتون بعدها ظاهرا از اين بي‌مهري در مورد اسلام تغيير عقيده داده و گفته است: در كتابم به نام «برخورد تمدن‌ها» گفته بودم كه بي‌گمان قضيه‌ي اسلام يكسره خواهد شد و كار اين تمدن به پايان خواهد رسيد، اما اكنون پس از مشاهدات و ملموسات دريافتم كه نظريه‌ي پيشين من در مورد پايان يافتن اسلام و تمدن اسلامي، اشتباه بوده است. من اكنون باور دارم كه تمدن اسلامي، تمدني ماندگار و پاياست.محسن قانع بصري، «هانتينگتون: تغيير عقيده داده‌ام»، فكر نو، شماره‌ي اول، ص ٧.
٣٤ - هانتينگتون درگيري بين اسلام و غرب را يك درگيري بنيادين مي‌داند و مشكل غرب را نه «بنيادگرايي اسلامي» بلكه خود اسلام مي‌داند و مشكل اسلام را هم نه «سازمان سيا» و...، بلكه خود غرب مي‌داند.ر.ك: هانتينگتون، ص ٣٣٤ ـ ٣٤٧.
٣٥ - قراگوزلو، ص ١٣.
٣٦ - قراگوزلو، ص ١٣٤.
٣٧ - CIVILIZATION CONSCIOUSNESS
٢٨ - به اعتقاد هانتينگتون، تجديد حيات مذهب، بازگشت به سنت‌هاي قومي و ملي، منطقه‌گرايي اقتصادي و نقش مشترك فرهنگي در نزديكي كشورها، در زمره‌ي مهمترين عناصري است كه نشان‌دهنده‌ي افزايش خودآگاهي‌هاي تمدني است و استمرار همين خودآگاهي‌هاي تمدني است كه نهايتا موجب بروز تضادها مي‌شود.يونسيان، صص ٤، ٥ و ٢٠.
٣٩ - ECONOMIC REGIONALISM
٤٠ - FAULT LINES
٤١ - حقيقت، ص ٢٧.
٤٢ - NATION STATE
٤٣ - ETHNIC FUNDAMENTALISM
٤٤ - قراگوزلو، ص ١٣٣.
٤٥ - ISLAMIC FUNDAMENTALISM
٤٦ - MULTI CULTURAL
٤٧ - ETHNIC FUNDAMENTALISM
٤٨ - CONFUCIAN AUTHORITARIANISM
٤٩ - قراگوزلو، ص ١٣٤.
٥٠ - حقيقت، ص ٢٨.
٥١ - HISTORICAL EMPISICISM
٥٢ - دكتر طوبي كرماني، ماهيت و معيارهاي گفت‌وگوي تمدني، قبسات، شماره‌ي ١٤، ص ١٠٥.
٥٣ - حقيقت، ص ٣٠.
٥٤ - ر.ك: هانتينگتون، بخش پنجم.
٥٥ - هانتينگتون، ص ٤٠٨.
٥٦ - قراگوزلو، ص ١٣٤.
٥٧ - هانتينگتون، ص ٤٠٧ ـ ٤٢٣.
٥٨ - يونسيان، ص ٥.
٥٩ - يونسيان، ص ٦.
٦٠ - يونسيان، ص ٢٤ ـ ٢٥.
٦١ - دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن، «كدام رويارويي»، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، شماره‌ي ٧٥ ـ ٧، ص ٤، ٥ و ١٢٣.
٦٢ - حقيقت، ص ٣٧ ـ ٣٨.
٦٣ - حقيقت، ص ٣٣.
٦٤ - مثل: زبيگنيو برژنسكي ـ تئورسين مسايل استراتژيك امريكا ـ، جين كرك پتريك ـ سفير پيشين امريكا در سازمان ملل ـ، فؤاد عجمي ـ استاد دانشگاه جان هاپكينز ـ، كيشور محبوباني ـ معاون وزير امور خارجه‌ي سنگاپور ـ، رابرت باتلي ـ سردبير وال استريت جورنال ـ، ليوينيان ـ صاحب‌نظر چيني ـ، آلبرت ويك ـ استاد روابط بين‌الملل ـ، سودانشوراناده ـ صاحب‌نظر هندي ـ، اسلامي ندوشن و...مجتبي اميري، نظريه‌ي رويارويي تمدن‌ها از نگاه منتقدان، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، شماره ٧٣ ـ ٧٤، ص ٣٦.
٦٥ - اميري، ص ٣٧.
٦٦ - يونسيان، ص ٥.
٦٧ - يونسيان، ص ٢١.
٦٨ - يونسيان، ص ٢٥.
٦٩ - يونسيان، ص ١٧ ـ ١٨.
٧٠ - اميري، ص ٣٦ ـ ٣٧.
٧١ - اميري، ص ٣٨ ـ ٣٩.
٧٢ - اميري، ص ٤٠.
٧٣ - كرمي‌پور، ص ١٨.
٧٤ - اميري، ٤١ ـ ٤٣.